فرشته نیستم، انسانم

متن مرتبط با «اشعار زیبا سعدی» در سایت فرشته نیستم، انسانم نوشته شده است

شعری زیبا و پر مفهوم از استاد سخن سعدی

  • نیلوبلاگ

    من بیمایه که باشم که خریدار تو باشم/حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشمتو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری/که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشمخویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم/که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشمهرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد/که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشمهرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی/مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشمگذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت/مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشمگر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد/گو بیامرز که من حامل اوز...

    ادامه مطلب
  • شعری زیبا

  • نیلوبلاگ

    نفر هست که میدونم میشنوه درده دلامومیگیره دستمو اروم همیشه داره هوامویه نفر هست ک امیدم رو نمیذاره بمیرهشب و روزش بشم اینجا توی این سینه اسیرهوقتی دل دادی میفهمی عاشقی دردی قشنگهدور خونه ی عزیزت وقتی میگردی قشنگهنمیذاره پا بذاره توی چشمای تو بارونپشت تو کوهه نمیری وقتی پرمیکشی بااونxa0پر میکشی با اونیه نفر هست که محاله منو جایی جا بذارهتا ببینه بی قرارم می بینم اون بی قرارهمن هنوز چیزی نگفتم همه حرفامو میدونهتا میاد از توی چشمام خودشو زود میرسونهوقتی دل دادی میفهمی عاشقی دردی قشنگهدور خونه ی عزی...

    ادامه مطلب
  • مرا خود با تو چیزی در میان هست/ و گرنه روی زیبا در جهان هست

  • نیلوبلاگ

    مرا خود با تو چیزی در میان هست/ و گر نه روی زیبا در جهان هستوجودی دارم از مهرت گدازان/ وجودم رفت و مهرت همچنان هستمبر ظن کز سرم سودای عشقت/ رود تا بر زمینم استخوان هستاگر پیشم نشینی دل نشانی/ و گر غایب شوی در دل نشان هستبه گفتن راست ناید شرح حسنت / ولیکن گفت خواهم تا زبان هستندانم قامتست آن یا قیامت/ که میگوید چنین سرو روان هستتوان گفتن به مه مانی ولی ماه/ نپندارم چنین شیرین دهان هستبجز پیشت نخواهم سر نهادن/ اگر بالین نباشد آستان هستبرو سعدی که کوی وصل جانان/ نه بازاریست کان جا قدر جان هست...

    ادامه مطلب
  • تکه های زیبای شعر سام و زال و سیمرغ

  • نیلوبلاگ

    فرود آمد از ابر سیمرغ و چنگ/بزد برگرفتش از آن گرم سنگببردش دمان تا به البرز کوه/ که بودش بدانجا کنام و گروهسوی بچگان برد تا بشکرند/ بدان نالهٔ زار او ننگرندببخشود یزدان نیکیدهش/ کجا بودنی داشت اندر بوشنگه کرد سیمرغ با بچگان/ بران خرد خون از دو دیده چکانشگفتی برو بر فگندند مهر/ بماندند خیره بدان خوب چهر چنین داد پاسخ که گر تاج و گاه/ ببیینی و رسم کیانی کلاه فرامش مکن مهر دایه ز دل/ که در دل مرا مهر تو دلگسل...

    ادامه مطلب
  • اشعار زیبا سعدی

  • نیلوبلاگ

    صد بار بگفتم به غلامان درت/ تا آینه دیگر نگذارند برتترسم که ببینی رخ همچون قمرت/ کس باز نیاید دگر اندر نظرت چو به بودی طبیب از خود میازار/ که بیماری توان بودن دگر بارچو باران رفت بارانی میفکن/ چو میوه سیر خوردی شاخ مشکنچو خرمن برگرفتی گاو مفروش/ که دون همت کند منت فراموشمنه بر روشنایی دل به یک بار/ چراغ از بهر تاریکی نگه دارنشاید کآدمی چون کرهٔ خر/ چو سیر آمد نگردد گرد مادروفاداری کن و نعمت شناسی/ که بد فرجامی آرد نا سپاسیجزای مردمی جز مردمی نیست/ هر آنکو حق نداند آدمی نیستوگر دانی که بدخویی کن...

    ادامه مطلب